مؤلف مجهول
66
تاريخ سيستان
خاموش كه تا او بزادست جهودان عالم را خواب و قرار نيست هر چه زو بينى نهان دار ، باز بر مادر او شدم و او را بدرود كردم و برفتيم و من بر آن خر خويش نشستم و او را اندر پيش گرفتم ، آن خر روى بسوى كعبه كرد و سجده كرد و چيزى بسر بنمود [ 1 ] و برفتيم ، و آن زنان از من عجب ميكردند كه يا بنت ابى ذويب اين نه آن خر است كه با ما به راه مىآمد اين اشتر بختى [ 2 ] است ! من گفتم كه آن نه خر است اين كارى ديگرست و بزرگيست ، چون من اين بگفتم خر گفت بلى من مرده بودم زنده گشتم و ترا ربودم فربه گشتم كه داند از بركات خاتم النّبيين و سيّد المرسلين و حبيب ربّ العالمين ، و آنگاه پيش همه ستوران ايشان و مردان ايشان شد ، و بهر جاى كه فرا رسيدم نبات سبز همى رست تا آن خر من همى خورد ، چون به خانه رسيدم گوسپند و اشتر و آن خر من و آنچه داشتم اندر زيادت ايستاد از نتاج و از شير و از فربهى ، تا مال من بسيار شد از بركات او و آن كسى كه خويشتن به من پيوسته كرد ، و همه دانستيم كه بسبب بركات اويست او را عزيز همى داشتيم همگنان ، پس يك روز شنيدم كه او همى گفت الله اكبر الله اكبر و الحمد للَّه رب العالمين . مرا از و سخت عجب آمد و هرگز من بول و غايط او نديدم و نبايست شست و هرگز با كودكان بازى نكردى ، تا روزى مرا گفت كه ياران من كجااند ؟ گفتم ايشان گوسپندان بچراگاه برند شب را باز آيند ، بگريست كه مرا با ايشان بفرستى ، گفتم فدتك نفسى بامداد بفرستم ، بامداد او را روغن ماليدم و چشم او سرمه كردم و جزعى يمانى به گردن او افكندم چشم زخم را و عصابهء بتافتم [ 3 ] او را ، با سرور رفتى و با سرور آمدى ، تا روزى كه نيمه روز پسر من ضمره آمد گريان به عرق
--> [ 1 ] اصل : حيزى بسر بنمود . [ 2 ] پختى بضم اول و پاء فارسى اشترهاى قوى دو كوهانه و نر را گويند و بعقيدهء حقير ( پختى ) منسوب به ( پختان ) است كه نام اصلى افاغنه است و اتفاقا اشترهاى دو كوهانه و بزرگ از حدود سند و كابل بوده و غالبا هداياى پادشاهان سيستان و نيمروز و كابل و سند بدربار خلفا ازين نوع اشتران بوده رجوع شود بتاريخ عمر و ليث در طبرى و كامل و غيره و نيز خواب ديدن نوشيروان اشتران عربى و بختى را در ساحل دجله در بلعمى . [ 3 ] كذا . . . « ببافتم » هم خوانده مىشود .